لحظه هام تو حسرت مردن این ثانیه ها
ثانیه منتظر مردن و جون کندنمه
حالا تو شهر شبای بی هدف
تنها آرزویم مرگه که دیگه همدممه
یه نگاهی می کنم به دور و برم
می بینم که لحظه های آخره
داره اون لحظه ی خوبی میرسه
که یه جور خواب منو با خود می بره
ضربان قلبمو نمی شنوم
نفسم تنگه و سنگینه سرم
میرمو خاطره هامومیبرم
به*خدا* میرم
روحم از تنم حالا جدا شده
دیگه دردی توی سینه ندارم
آی کسایی که دلا رو میشکونین
شما رو با دنیا تون جا می ذارم
بعد از اون لحظه ی مردن
تنها آرزوی من اینه که
بالا سرم گریه و زاری نکنین
شماها بودید که خنجر توی قلب من زدید
تو رو خدا .. تو رو خدا..
رو قبر من گل نزارین..


لحظه های بی تو بودن هر کدوم مثل يه ساله
لحظه های با تو بودن هم که رويای محاله
حرفای قشنگ تو برام نيازه
راز زنده بودن و نفس کشيدنم آره اون چشمای نازه
آخه تا کی عزيزم دل من با اين همه غصه و درد و غم بسازه ؟
چرا عشق ما فقط يه عشق مخفی و فقط يه رازه ؟
کاش ميشد داد بزنم بگم که تو مال منی
واسه پر کشيدنم تا قلب آسمون بال منی
خودتم خوب ميدونی چقدر دلم ميخواد تو رو
اونقدر که وقت رفتنت با التماس ميگفت نرو
به خدا که آرزوی قلب من تنها يه چيزه و اونم فقط وصاله
منتها اون اولم گفتم که داشتن و به تو رسيدنم خيلی محاله
الهی بياد يه روزی که من و تو ما بشيم
تا ابد کنار هم برای هم بمونيم و از همديگه جدا نشيم
وقتي که اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود
و در تمام شهر قلب چراغهاي مرا تکه تکه ميکردند
وقتي که چشمهاي کودکانه عشق مرا با دستمال تيره قانون مي بستند
و از شقيقه هاي مضطرب آرزوي من فوارهاي خون به بيرون مي پاشيد
وقتي که زندگاني من ديگر چيزي نبود هيچ چيز به جز تيک تاک ساعت ديواري
دريافتم که ... نجات دهنده در گور خفته است
و خاک پذيرنده اشارتيست به آرامش
... گورها را با دستان خويش حفر خواهم کرد .

وقتي دلم به درد مياد و کسي نيست به حرفهايم گوش کند،
وقتي تمام غمهاي عالم در دلم نشسته است،
وقتي احساس مي کنم دردمند ترين انسان عالمم...
وقتي تمام عزيزانم با من غريبه مي شوند...
و کسي نيست که حرمت اشکهاي نيمه شبم را حفظ کند...
وقتي تمام عالم را قفس مي بينم...
بي اختيار از کنار آنهايي که دوسشان دارم..
بي تفاوت مي گذرم....

خدا قول نداده
خدا قول نداده آسمون هميشه آبی باشه و باغ ها پوشيده از گل...
قول نداده زندگی هميشه به كامت باشه ...
خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده...
خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های هميشگی رو قول نداده ...
خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكنی ...
خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده ...
قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شيب نداشته باشن ...
رود خونه ها گل آلود و عميق نباشن ...
قول داده ؟
ولی خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده ...
خدا روزی روزانه ، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو كارها و عشق جاودان رو قول داده . عجب روزی می شه اون روز ...
پس ناملايمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگير که او جاودانه است و بس...
نااميدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه اما همين دست انداز نويد يه جاده صاف و وسيع رو بهت می ده ... زياد تو دست انداز نمون ...
وقتی حس کردی به اون چيزی كه می خواستی نرسيدی خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو يه زمان مناسب ترا غافلگيرت کنه و يه چيزی فراتر از خواسته الانت بهت بده...

داشتم می رفتم که با همه چیز خداحاقظی کنم .
داشتم می رفتم تا از این دنیا با تمام نیرنگ ها بدیها و پستی هایش فرار کنم گمان نمی کردم چشمی در انتظارمن باشد
در راهی بودم که از انتهایش خبر نداشتم و هرچه بیشتر پیش میرفتم بیشتر رنج می بردم از همه چیز دل بریده بودم در انتظار مردن لحظه ها رو سپری می کردم
دیگر حتی افتادن برگ درختان هم مرا ناراحت نمی کرد
دلم از سنگ شده بود وجودم سردسرد . تنها برای خاک زنده بودم من در نظر درختان گلها و زلالی چشمه ها مرده بودم
من با زندگی لج کرده بودم و زندگی هم به عکس العملهای من می خندید
حاظر نبودم که ببینم در زندگی شکست خورده ام تمام حرفها و اشکهایم را پشت غرورم پنهان کرده بودم...
نمی خواستم که کسی برایم گریه کند من تصور می کردم راهی برای بازگشت وجود ندارد از سراسر وجودم غرور می جوشید که از بازگشتنم خوداری می کرد
تا اینکه سحر بوی گلهای کنار جاده نظرم را جلب کرد
باد موسیقی زندگی را می نواخت و من با گلها و من با گلها می رقصیدم
دیگر واژه زندگی برایم زیبا بود زنده بودم تا زندگی کنم افسوس که یک برگ پاییزی همه چیز را دوباره از من گرفت و باز در این دنیا تنهای تنها شدم
دلم می خواست فریاد بکشم و انتقام بگیرم
اما بر لبهای من ترانه سکوت جاری بود از پشت پرچین سکوت به زندگی نگاه کردم
دلم می خواست برگردم ولی داغ گلهای کنار جاده در دلم تازه می شد مجبور شدم در این راه بی پایان جلوتر روم .
من نبردم از یاد
لحظه ی زیبایی
که تو من را به فراسوی نگاهت بردی
ودر آن لحظه ی روئیدن عشق
من فقط غرق در آهنگ صدایت بودم
ولی افسوس که بردی از یاد
قلب تنها و ترک خورده ی من
که فقط مال تو بود ...
مرا اینگونه باور کن
کمی تنها. کمی بی کس
کمی از یادها رفته ...
کاش بودی تا دلم تنها نبود تا اسیر غصه ی فردا نبود
کاش بودی تا برای قلب من زندگی اینگونه بی معنا نبود
کاش بودی تا لبان سرد من بی خبر از موج و از دریا نبود
کاش بودی تا فقط باور کنی بعد تو این زندگی زیبا نبود

تویه ساحل روی شن ها قایقی به گل نشسته
یکی با چشمونه گریون گوشه ای تنها نشسته
نگاه پر اسعارش به افق به بی نهایت
ساکت اما تو قلبش داره یک دنیا شکایت
داره یــک دنـــیــا شکـــایــــت
توچشاش حلقه اشکه توی قلبش غـــم دنیا
منتظر به راهی یـــاره تا بیاد امروزو فردا
باورش نمیشه عشق و همه دنیاش زیره آبـــه
تـــنها مونده تویه ساحل زنـــدگی براش عزابـــه
تـــنهای براش عـــزابـــه
****

خاطرات لب دریا دیگه از یادش نمی ره
همه دنیاش زیره آب و خودشم به غـــم اسیـــره
دست بی رحمه زمونه عشقشو برده به دریـــا
حالا از خودش می پرسه می یادش آیـــا و آیـــا ...
عـــاشقی کـــه تـــنها باشه تـــوی دنیا نـــمی مونـــه
دل عاشـــق رو شکستـــن شده کاره این زمونـــه
خاطرات لب دریا دیگه از یـــادش نمی ره
همه دنیاش زیره آب و از غـــم دوریش می مـــیره
هـــرگز از یادش نمی ره
از غـــم دوریش مـــی میره ....
